May 10, 2008
"پاییزه چشم تو
وقتی بباره ،
وقتی كه
ببینم
این بارونه.
بارونه چشم تو
وقتی بباره ،
وقتی كه
ببینم
این پاییزه.
كه می باره
كه مثه اشكه چشات
فایده نداره.
آسمونی !
تو
می دونی ،
این بارونه."
Posted by aaber, 01:17 PM , Comments (2)
May 08, 2008
Posted by aaber, 12:52 PM , Comments (3)
May 05, 2008
چقدر زمان می برد که انسان یک الگوی مشخص رفتاری ساده را برحسب تجربه شخصی خود بیاموزد؟ مثلاً اینکه یاد بگیرد که اینجور وقت های گه گرفته ، تنها انفرادی ست که جواب می دهد در موردش و لاغیر. اینکه فمیلیر شود با این خصیصهء خود که اطرافیان و دوستان در این مواقع به هیچ دردش نمی خورند و فقط یک قوزی اند بالای قوز و فقط اضافه می کنند به حجمِ مشکل اش با حجم بالای حرف ها و نفهمی های چگالشان. واقعاً چقدر زمان می برد؟
Posted by aaber, 02:47 AM
Posted by aaber, 02:37 AM
May 04, 2008
از هر طرف که نگاه می کنیم ، می بینیم به هیچ وجه نمی توان به این قضیه به چشمه تجربه نگاه کرد ، آدم گاهی باید بپذیرد شکست را و ما امروز برای دوّمین بار در تمام طول زندگیمان تا اینجا اعلام می کنیم که اینبار شکست خوردیم. اوّلی اش برایمان شکست تحصیلی ای بود از نظر خودمان البته ، که رفت و چسبید و شد بخشی از گذشتهء ما ، این دوّمی هم یک شکستِ کاری بود و به مراتب بزرگتر و سنگین تر از قبلی. خلاصه که به قول قره قروت شده ایم مدل آخر 63 ، کارکرده ، دوتا گلگیر جلو رنگ.
Posted by aaber, 11:40 AM
May 01, 2008
Posted by aaber, 12:14 AM
April 29, 2008
کمثلِ سال های گذشته ، باز دوباره می گردیم دنبالِ نشر کارنامه ، می رویم جلو ، کتاب آشپزی مستطاب را دست می گیریم ، پشتِ جلدش را نگاهی می کنیم ، خطابه ای در مدح اش رو به همراهمان ایراد می کنیم ، حسرتی می خوریم و بعد می رویم انتشارات امیرکبیر ، همین ها را برای مجموعه داستان های کوتاه چخوف تکرار می کنیم ، بعدش هم چندتایی کتاب از نشر نیلوفر ابتیاع فرموده و به منزل مراجعت می نمائیم.
حالا ببینید کی فرمودیم ها.
Posted by aaber, 06:07 PM , Comments (4)
April 27, 2008
یک ناظمی داشتیم دورانه دبیرستان که این حقیر را "حیفه نون" خطاب می فرمودند ، چند باری از ایشان وجه تسمیه را جویا شدیم ، به آینده موکولمان کردند برای درکِ عمقِ آن.
آمدیم به عرض برسانیم که امروز صبح بعد از گذشت 10 سال ، درک روشنی پیدا کردیم نسبت بهش. نسبت به این حسّ عجیب و عمیقِ "حیفه نون"ی.
Posted by aaber, 01:31 AM , Comments (1)
Posted by aaber, 01:07 AM
April 25, 2008
چقدر خوب بود آن روزهایی که فکر می کردیم اگر از امام رضا بخواهیم ، بهمان کمک می کند که مثلاً پدر دیرتر بمیرد یا آن دخترک دامن قرمزه بقیه پسرها را حین و بعد از بازی تحویل نگیرد ، جدول ضرب کوفتی را یک روزه از حفظ شویم ، کارت باز ِ قهّاری شویم و آن شمارهء آدامس زاگور دو را که هیچ کس نداشت یک روز برحسب اتّفاق روی زمین پیدا کنیم و... آهان! شهرام زارع - که پولدارترین دوستمان بود - نمکی بشود دستِ آخر . همهء اینها و خیلی های دیگر را صرفاً قرار بود امام رضا کمک کند و ما امیدوار بودیم به همین و این امیدواری انگاری بس بود ما را.
Posted by aaber, 10:40 AM , Comments (2)
April 24, 2008
Posted by aaber, 08:00 PM
April 20, 2008
می خواهی یک خط بنویسی که هزار صفحه حرف ات را درش بگنجانی ، می بینی نمی شود .
پس باید رها کنی شان ، رها کنی و بروی بورلی هیلز گوش کنی و آن لئونارد کوهن .
باید این دو تا را بخوانی ، این سه تا را بشماری و آن چندتا رو بخوری .
باید بنشینی و بو بکشی دست های نشسته ات را .
باید بروی بمیری اینجور وقت ها .
Posted by aaber, 12:37 AM , Comments (4)
April 14, 2008
Posted by aaber, 10:37 PM , Comments (7)
Posted by aaber, 02:50 AM
April 13, 2008
این روزها یک دیکتاتورِ صالح لازم داریم که بیاید بهمان بگوید چه کار کنیم و چه کار نکنیم ،
یکی که دلمان قرص باشد ازش و خیالمان تخت ،
یکی که ما فقط بهش بگوئیم: "چشم".
Posted by aaber, 04:25 PM , Comments (1)
April 11, 2008
Posted by aaber, 01:26 PM , Comments (5)
April 08, 2008
بهتر از این نمی شود که فردا دوباره درس خواندن شروع می شود ، هرچند خودمان هم نمی دانیم هنوز که چطور شده که ما اینطور شده ایم؟ اینهمه اشتیاق برای "درس"؟ چقدر عالی! هرچند این اصرارمان بر اینکه :"خجالت نمی کشی از این هیکل ات؟ گنده بک! دیگه چقد درس!؟" ولمان نمی کند و انتظار خرق عادت داریم از خودمان ، ولی به هر حال این خواندنِ درس هایی که تک تکشان یک دنیا حرف دارند ، لذّت بخش است و تجربه ای خوب از "درس خواندن" ، حالا شما بفرمائید تحصیل یا هرچی.
Posted by aaber, 11:00 PM , Comments (3)
دوری از ما ، انگاری از طرفِ شما اندازه ندارد ، آخر قربانتان شویم ، تشریف نیاوردید نزدیکتر تا به عرضتان برسانیم که صبوریه ما عجیب کوچک اندازه است.
====
"مشتاقی و صبوری ، از حد گذشت یارا!
گر تو شکیب داری ، طاقت نماند ما را."
Posted by aaber, 01:38 AM , Comments (2)
April 06, 2008
نمی دانیم همیشه اینطور است که بیشترین نقش را در زیباسازی فضای شهری ، ظاهر دخترکانِ شهر ایفا می کند یا چشم و گوشمان جنبیدن که می گیرد اینطور فکر می کنیم. امروز انگار همه ظاهرهاشان مرتّب و دوست داشتنی شده بود ، همه خوب فهمیده بودند چی را با چی بپوشند ، کجا را چه رنگ کنند ، شانه را کدام طرفی بکشند ، لبخندشان را چطور شیطنت آمیز بدزند از آدم ، چطور این پا و آن پا کنند ، جمله ها را کی شروع کنند و کدامهاشان را نصفه رها کنند و خلاصه که امروز تمامه برخوردهامان با دخترکان ، دلنشین می نمود ، آنقدر دلنشین که آدم هوس کند تا نیمه شب در میانشان دنباله تو بگردد و هیچ وقت برنگردد خانه.
Posted by aaber, 03:01 AM , Comments (4)
April 05, 2008
خُب به سلامتی و میمنت و مبارکی و اینها ، عصری به این نتیجه رسیدیم که موضوعی که این چند ماه در ذهن داشتیم به درده این درس نمی خورد! یعنی تمامه متریال و تلاشه بی وقفهء از دیروز تا امروزمان را شیفت و دلیت فرمودیم ، به جایش یک عنوان پروژه تعریف کردیم ، چه عنوان پروژه ای! متریاله حسابی هم جمع آوری کردیم ولی خُب به ساعته ما وقته بازی دیگر تمام است و می رویم استراحت کنیم! امیدواریم صبح بتوانیم بیدار شویم و یکجور - اینکه چه جورش را نمی دانیم - چکیده ای استخراج کنیم از اینها.
خلاصه که اینطور.
Posted by aaber, 02:19 AM
April 04, 2008
الان دقیقاً 6 ماه و 16 روز است که می دانیم فردا روزه آخره تحویله پروژهء این درسه مدیریت تولید و عملیاتمان است - می بینید به چه درس هایی خواندن دچار شده ایم؟ - تقریباً دو ماهه پیش سهمه این پروژه را از نمرهء این درس که 20% در ابتدا تعیین شده بود ، به 40% افزایش دادیم! -حماقت را توجّه بفرمائید که تا کجا! - ، با این فکر که :"بابا کو تا اون موقع! ، خدا بخواهد میترکونیم تا آن وقت!" ، خلاصه که ترکوندنمان را همین دیروز شروع کردیم ، تا الان هم سه درصد از کل پیش رفته. این Red ، حرفه جالبی می زند وقتی می گوید "بعضی ها ، هُل سرخود اَن!" ، کاش ما هم آنطور بودیم. حوصله هم نداریم. مهمانی ای ، دوره همی ای ، جشنی ، پای کوبی ای ، یک گوشهء گم و گوری ، چیزی سراغ ندارید برایه امشب؟
Posted by aaber, 01:02 PM
April 01, 2008
هوا یعنی دقیقاً همین! اینکه این ساعت از روز ، حضرتِ خورشید در آسمان رفته باشند زیره میزه ابرهایه گرانقدر و غیبت بخورند! که یک نسیمکی بوزد و بگوئی نگوئی حال و هوایه پائیز را بیاورد از پنجره تو و ما! این مایه بی ظرفیت ، مست شویم از این مجموعه! به همین سادگی!
Posted by aaber, 02:53 PM , Comments (5)
March 31, 2008
چند شب پیش ، این چهار راهه خسرو را که تشریف می آوردیم رو به بالا ، یک وانتی ایستاده بود و کاهو می فروخت! با خودمان گفتیم :"آقا رو نیگا! هندوانه دیده بودیم پشتِ وانت بفروشند ، این اواخر عروسک و تابلو و بالش هم دیده بودیم ، فقط این یک رقم را ندیده بودیم که به حمدالله دیدیم!" ، گفتیم یادمان باشد اگر انسانی دیدیم و کلامی رد و بدل شد ، اشاره ای به رویتِ اخیر بفرمائیم ، از قضا انسان دیدیم و هم صحبتی پا داد و ما شرح دادیم که چه دیدیم و اینها! آنها هم نه گذاشتند و نه برداشتند و فرمودند که خُب واضح است که چون چند روز دیگر همه می خواهند کاهو سکنجبین میل بفرمایند ، لذا مصرفِ این کالا افزایش پیدا می کند و وانتی های گرامی در پی افزایشِ عرضه هستند مبادا افزایش تقاضا سببِ افزایشِ قیمت شود و خلاصه کلّی اندر معایب و فوایدِ قشر وانت دار و اینها صحبت کردند. و ما در این فکر که یعنی چه؟ مکانیزمِ بازار را متوجّه بودیم ، ولی نمی دانستیم چرا مردم قرار است چند روز دیگر کاهو بخورند با سکنجبین! و اصلاً این سکنجبین چی هست که کاهو را باهاش می خورند؟ که .. کجائی عابر؟
انفرادی و بی تفاوتی به محیط ، نتیجه اش می شود همین ، که ندانی مردم کِی ها ، چه کار می کنند.
Posted by aaber, 08:31 PM , Comments (1)
دوستان و قدیمیترهای اینجا اغلب آگاهند که ما چند سالی هست که از دیگر دوستانِ وبلاگ دار و وبلاگ نویس و وبلاگ خوان ، کمی فاصله گرفته ایم و خودمان را نه درگیرِ گرمابه و گلستانشان می کنیم و نه درگیرِ زد و - بند - خوردهایشان ، ولی خُب یک جورهایی بند را به آب داده ایم اینبار و به سرمان زده است در پاسخ به فرخوانِ گاربینو ، هفت آرزوی محالمان را به رشتهء تحریر در بیاوریم.
====
اوّل اینکه صدورِ هرگونه ویزا و به هرکجایه دنیا ، برای یک تعدادی از دوستان و اطرافیانِ خاصّمان تنها با اجازهء کتبی اینجانب مقدور بود. تا دیگر نمی گذاشتیم این استوانهء انفرادی اینطور خلوت و خلوت تر شود.
دوّم اینکه تا انتهایِ این ماه ، سه باب فروشگاه در مراکز خرید به شرح زیر برایمان فراهم می شد تا این ایدهء مان اینطور به باده فنا نمی رفت.
تندیس سنتر!
میلاد نور سنتر!
اسکان شاپینگ سنتر!
+ یک دفتر کار با متراژِ متوسّط ، خارج از هرگونه محدودهء طرحِ ترافیک.
سوّم اینکه کارشناسیمان را در شریف ، مکانیک می خواندیم و بعدش هم همان را ادامه می دادیم و اینطور گرفتار نمی کردیم خودمان را به اینجا و اینها و اینطور.
چهارم اینکه ، بزرگراهِ حکیم را که تشریف می برید غرب به شرق ، یک برجکی را ملاحظه می فرمائید - انشالله - ، در طبقاتِ 48 به بالایه این برج ، یک آلونکی ، چیزی - ترجیحاً نزدیک به آلونکه شاهین - اگر فراهم می شد ، خوب بود.
پنجم اینکه اینقدر ناتمام نبودیم در هر کار و آنقدر عقلمان می رسید که حالا که داریم آرزو می کنیم ، به جائی برنمی خورد اگر اولویت را به این می دادیم. که چقدر یک خصیصهء یک فرد می تواند او را آزار دهد و عقب نگه دارد که این ناتمامی ما را.
ششم اش اینکه آن زمان که جوانتر بودیم ، حماقت کردیم و شرم و حیا پیشه ، زیادی سخت گرفتیم ، خوب میشد اگر بر میگشتیم و کمی تین ایجری تر برخورد می کردیم و بزرگانه رفتار کردن را می گذاشتیم به وقت اش.
هفتم هم اینکه کاش اینترنت هرگز آفریده نمی شد.
====
لازم به یادآوریست اعتبارِ این آرزوها صرفاً تا پایانِ هفتهء جاری می باشد.
احمقانه است! فراموش کردیم این مورده حیاتی را! یک فروند دخترکِ خوب و خوشگل و خوش اخلاق و خوش هیکل و خوش صحبت و فهیم! -برای خالی نبودنه عریضه است این مورد - و اینها هم به سبدِ آرزوهامان اضافه می فرمائیم ، در ازایش هرکدام از بالایی ها هم که حذف بشوند ،از نظرِ ما اشکالی ندارد!
Posted by aaber, 12:41 AM , Comments (2)
همینطور نشسته بودیم برایه خودمان و مثلاً زمانبندی و اینها می کردیم این کارهایمان را ، شبکه ها را هم بالا و پائین می کردیم که شاید موزیک ویدئویی چیزی پخش کنند ، که ناگهان این شبکهء دوست و برادرمان از لندن - GEM را عرض می کنیم - شروع کرد به پخش یک فیلمی با نامه Dirty Pretty Things ! همین دیگر ، فیلمه خوبی بود خلاصه.هرچند این شبکهء دوست و برادر با گرایشِ ذاتی ای که در امر ساتسور دارند، تلاش شان در جهت بالفعل ساختنِ این استعداد بی سرانجام ماند و فی الواقع در عمل ضایعتر از این نمیشد فیلمی را ساتسور کرد که ایشان کردند!
* ن
Posted by aaber, 12:09 AM
March 30, 2008
بدونه اثبات از ما بپذیرید که امروز یک ساعتی ورزش نمودیم.
دقیقاً با همین جسمه خسته و همین روحه مریض و همین ذهنه شلوغ.
Posted by aaber, 02:23 AM , Comments (4)


